تبليغاتX
میدون مین

به نام او

 

بنویس شهید و بروسر سطر

همانجا که نخل هایش بدون سر نمازمی گذارد و بید های مجنونش به سمت شرجی افق در اهتزازند .

از این سر به آن سطر.از این خط به آن خط از این خاکریز به آن خاکریز. حالا دیگر این همه شهید را کلمه ها تشییع میکنند

اصلا این خط آخر ندارد.بدون معطلی بجای نقطه اشک هایت را بگذار و برو...

 

وقتی که وارد بهشت زهرا میشی ,دلت میخواد یه سر هم بری گلزار شهدا .وقتی که وارد گلزار شهدا    می شی دوست داری تموم قبر ها رو نگاه کنی و اسماشونو بخونی .داری تو گلزار قدم میزنی .میرسی به یه قطعه .قطعه ای که تموم سنگ مزار هاش شبیه هم هستش و تموم اسمایی که رو سنگا نوشته شده یه اسمه

                                 شهید گمنام      

                                               فرزند روح الله

دلت میگیره ...میری میشینی کنار یه قبر.شروع می کنی به درد و دل ....هر چی تو دلته خالی میکنی...

حسابی اشک میریزی

خالی میشی ...از درد ....از غصه....از همه چی....

تموم میشه درد و دلت....

پا میش بری ولی دلت رو چه کار میکنی....دلت رو جا میزاری...میگی حد اقل اینجا جاش امنه...

 

میری بیرون

 

 به میدون ولیعصر(عج) که میرسی شروع میکنی به حرص خوردن....

پاچه های کوتاه....

روسری های تا پس سر عقب رفته.....

مانتوهای کوتاه تا باسن......

 

چکار میشه کرد......یا باید بمونی خونه و به کار خودت مشغول باشی ....یا وقتی که اومدی بیرون شروع کنی به حرص خوردن....

 

با خودم فکر می کردم  ... تو و امثال تو رفتن که یه جامعه سالم داشته باشیم و اسلاکی

ولی الان چی میبینیم ؟

 

 

                                              خدایا ,عجل لولیک الفرج

 

پ.ن: مهمونی خدا به همه بچه شیعه ها مبارک.....استفاده کنید ...از کفتون نره ها

 

 

                                                                            یا حق

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسين شاه قلعه در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 12:37 |

به نام او

 

الهی تو را دارم ,چه کم دارم .پس چه غم دارم

 

از دستنوشته های یه دانشجوی پزشکی قدیم و شهید آینده

 

تازه یک سال بود دانشگاه قبول شده بودم.پزشکی دانشگاه تهران.من فقط20 سال داشتم.بچه مسلمون نبودم یعنی زیاد اعتقاد نداشتم .و هر از گاهی یه نمازی میخوندم.2سال از جنگ میگذشت .بچه هایی که میرفن منطقه ,خیلی از اونجا تعرف میکردن .میگفتن تا نری نمیفهمی اونجا چه خبره.یه روز دلم زد برم جبهه ببینم این جبهه جبهه که میگن چیه .از طریق یکی از دوستانم تونستم برم منطقه.2هفته اونجا بودم همه بچه ها مخلص .توپ ,عالی ,شوخ و شنگول .انگار نه انگار اینجه جنگه.بعد از 2هفته خواستم برم تهران .گفتن نمیشه .چرا؟ چون قراره عملیات شه .نه کسی نمیتونه بیاد ونه کسی میتنه بره.اجباری موندم.عملیات شد و من به اسارت دشمن در اومدم.20سال تو سلول های ترسناک عراق بودیم .من تو 20سال شدم یه بچه مسلمون کامل .طوری که تو این 20سال قرآن رو حفظ کردم.نهج البلاغه رو حفظ کردم. و تمام نمازم ها رو اول وقت میخوندم .یه روز اومدن گفتن قراره شما آزاد شید.پیش خودم گفتم خدا رو شکر .بالا خره میرم خونمون میرم ایران.شنیده بودم امام فوت کرده بودن و آقای خامنه ای شدن رهبر.آقای خامنه ای رو یه بار تو جبهه دیده بودم خیلی جذبه داشتن.جانشین به جایی بودن.پیش خودم تهران رو تصور میکردم.

تهران....شهر گل و بلبل

 

 

رسیدیم تهران وای خداااااااااااا.اینجا کجاست .یعنی اینجا تهرانه.این تهران با تهران توی ذهن من 180 درجه نه 360درجه فرق کرده.وای خدا پاچه شلوار دخترا چرا اینقدر بالاست. مانتوها چرا اینقدر کوتاهه.چرا اینقدر تنگه.چرا.چرا چرا..........

 

به سرم زد  برم دانشگاه.دلم واس دانشگاه تهران تنگ شده بود.از اتوبوس پیاده شدم .هنوز 2قدم تا میدون انقلاب نرفته بودم که از مغازه های کتاب فروشی صدای آهنگ شنیدم . رفتم ببینم چه خبره .دیدم بعله .کاست های موزیک با آرم وزارت ارشاد.

جلوی مغازه یه جوون واستاده بود داد میزد .سی دی ,شو ,پاسور.وای خدا چه خبره اینجا. یه خانوم رو دیدم بغل خیابون با یه وضع زننده.چند تا ماشین مدل بالا براش بوق زدن ولی سوار نشد تا از یه ماشین خوشش اومد و بالاخره سوار شدو من دیگه نمیدونم کجا رفت .چند قدم جلوتر هم پلیس وایساده بود و ماشینا رو جریمه میکرد.نمیدونستم گریه کنم یا قاه قاه بخندم .بی اختیار یاد اسارت افتادم.وقتی که بچه ها رو میگرفتن به زیر کتک و باتوم و.....چه جوری بچه ها مقاومت میکردن.اونوقت اینجا...............

یه نگاه به روزنامه ها انداختم.:رئیس فلان حزب به رئیس بهمان حزب فحش داد.آقای" ک" فلان شبکه ماهواره ای رو تاسیس کردند.مشکی رنگ عشقه.شهرام جزایری به اتهام اختلاس......... دستگیر شد.

حالم از تهران بهم خورد. کاش هنوز اسیر بودم .کاش هنوز پیش جاسم عبد الله بودم و ازش کتک میخوردم ولی این صحنه هارو نمیدیدم .کاش تو اون عملیات شهید میشدم  و این صحنه هارو نمیدیدم.کاش....................

تنها دلخوشی من تو این چند روز هیئت حاج منصور بود وسعید حدادیان.دیدن بچه های قدیم.یه روز که دلم شکسته بود از خدا خواستم منو ببره من دیگه تحمل ندارم.فردا شب تو خواب یکی از دوستان شهیدمو دیدم .گفت فردا آماده باش قراره بیای پیش ما.خدا رو شکر .فردا دیگه میرم. فکر کنم این آخرین دست نوشته منه.

خدا حافظ

 

                                                                                                       یا حق

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسين شاه قلعه در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 23:18 |